تبليغاتX
علم روانشناسی

علم روانشناسی

اینم نمونه ای از پسرای امروزی...

می گفتند دختر استاد فلانی است؛استاد دانشکده ریاضی.من هم از روی کنجکاوی که ببینم پدر زن آینده ام چه شکلی است،

چند روزی نزدیک اتاق استاد پرسه می زدم،یک روز ایستاده بودم که ناگهان مرد مسنی از اتاق خارج شد؛

سلام و علیک گرمی کردم و او هم انگار از خدا خواسته خیلی تحویل گرفت.قند توی دلم آب شد که خوب پدرزنمان ما را پسندید.

تا قبل از خواستگاری هروقت گذرم به دانشکده ریاضی می افتاد و آن آقا را می دیدم خیلی چاق سلامتی می کردم

و به خیال خودم در دل پدر زن نفوذ می کردم.آن بنده خدا هم چند برابر تحویل می گرفت.

اما شب خواستگاری فهمیدم که او«مستخدم دانشکده» بوده نه پدر زن آینده من!

 

با شوهر خود مثل یک کتاب رفتار کنید،فصل های خسته کننده را اصلاً نخوانید.

«سونی اسمارت»

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم بهمن 1388ساعت 21:9  توسط mehrnaz 

دسته گل نامردی

 

صدای زنگ تلفن درآمد،با بی میلی گوشی را برداشتم.صدای یک دختر بود.سلام،جوابش رادادم،بدون مقدمه گفت من تورا می شناسم و می خواهم بیشتر باهم آشنا شویم.گوشی را قطع کردم.آن موقع با دختر عمویم نامزد بودم دختری سنگین،کم توقع و کم حرف.نامزدم زهرا دبیرستانی و من هم دانشجوی مهندسی برق بودم.چند ماهی بود که باهم اختلاف داشتیم.همیشه از کم حرفی و بی ذوقی او ایراد می گرفتم.گوشم از حرف مردم از این که ازدواج فامیلی و سطح تحصیلات و... زندگی را برهم می زند پر بود.فکر می کردم اصلاً علاقه ای به نامزدم ندارم.

چند ساعت بعد باز صدای تلفن درآمد،گوشی را برداشتم،صدای همان دختر بود،سلام کرد،می خواستم گوشی را قطع کنم که خواهش کرد...

-فقط گوش بده،نمی خواد حرف بزنی،من سالهاست که تو را می شناسم،فکر نکن از این دخترهای مزاحم تلفنی هستم که می خواهم چند دقیقه ای گپ بزنم و همه چیز تمام بشه.تو را خوب می شناسم و تو هم مرا خواهی شناخت.

آن روز کلی باهام صحبت کرد،نامش فرشته بود.گفت فردا بهت زنگ می زنم،خیلی فکرم را مشغول کرد.به نامزدم فکر کردم،سریع فرشته را باهاش مقایسه کردم.خودمانیم خیلی شیرین سخن و خوش کلام بود.اصلاً قابل مقایسه نبود.تا فردای آن روز خیلی فکر کردم،لحظه به لحظه فکرش مرا دیوانه می کرد.فردا دوباره تماس گرفت.

***

اوائل حس بدی داشتم اما خیلی زود بهش علاقه پیدا کردم،جوری بود که اگر تماس نمی گرفت،تب می کردم.یک بار ازش خواستم تا قرار ملاقات بگذاریم.اما در جواب گفت:

 

بقیه در ادامه ی مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم بهمن 1388ساعت 16:2  توسط mehrnaz  | 

آيا ميدانيد؟

برگشتم با مطالبه علمی ۲۰۱۰



ميدانيد چرا ناپلئون هميشه از كمر بند قرمز استفاده ميكرده و اين كه حكمت كمربند ناپلئون چيست ، اين سوال براي خيليها پيش آمده و جواب آن فقط يك جمله است : از كمربند قرمز استفاده ميكرده تا از افتادن شلوارش جلوگيري كند !


فرق بلال و خيار چيست؟ بلال در فيلم «محمد رسول الله» بازي كرده ولي خيار در اون فيلم بازي نكرده!

شباهت بلال و خيار چيست؟ هيچكدامشان در «تايتانيك» بازي نكردند!

چرا روي آدرس اينترنت به جاي يك دبيليو، سه تا دبيليو مي‌گذارند؟ چون كار از محكم‌كاري عيب نمي‌كنه!

چرا مار نمي‌تواند به مسافرت برود؟ چون دست ندارد كه براي خداحافظي تكان دهد!

براي قطع جريان برق چه بايد كرد؟ بايد قبض آن را پرداخت نكرد!

آخرين دنداني كه در دهان ديده مي‌شود چه نام دارد؟ دندان مصنوعي!

چطور مي‌شود چهارنفر زير يك چتر به‌ايستند و خيس نشوند؟ وقتي هوا آفتابي باشد اين كار را انجام دهند!

اگر سر پرگار گيج برود چه مي‌كشد؟ بيضي!

اگر كسي قلبش ايستاده بود چه مي‌كنيد؟ برايش صندلي مي‌گذاريم!

چرا لك‌لك موقع خواب يك پايش را بالا مي‌گيرد؟ چون اگر هر دو را بگيرد، مي‌افتد!
چرا دود از دودكش بالا مي‌رود؟ چون ظاهرا چاره ديگري ندارد!

شباهت نون سوخته با آدم غرق شده و زني كه حامله شده چيه؟ هر سه تاشونو دير كشيدن بيرون.

چرا دو دوتا مي‌شود پنج تا؟ چون علم پيشرفت كرده!

شجاع‌ترين مرد جهان كيست؟ امام جمعه قزوين!

فرق باطري با مادرزن چيست؟ باطري اقلا يک قطب مثبت داره ولي مادرزن هيچ چيز مثبتي نداره!

بقیه در ادامه مطلب
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم دی 1388ساعت 20:55  توسط mehrnaz  | 

کلاس بَک

سلام به همتون ببخشید چند وقت نبودم الان براتون یه داستان باحال گذاشتم حتماً بخونید نظرم فراموش نشه

 

لقمه را محکم در دستش گرفت و به طرف صدا رفت.صدا بلند تر و واضح تر می شد.کنار نرده،روی نیمکت،کنار خانمی که بوی عطر می داد جایی برای خودش پیدا کرد.آرام بسته ی آدامس را کنارش گذاشت و لقمه ای را که برایش گرفته بودند گاز زد.لقمه را به سرعت در دهان چرخاند وبا شوق اسکیت بازان را تماشا کرد.

* * *

با گوشه ی چشم نگاهی به دخترک کرد.آدامس را دهانش چرخاند و لبهایش را جمع کرد.آب دهانش را قورت داد و دوباره با احتیاط شروع به جویدن کرد.نمی خواست مجبور شود دوباره رژ لبهایش را مرتب کند.چشمهایش را به وسط پیست چرخاند و روی یکی از دخترهای اسکیت باز متمرکز کرد.چه قدر دلش می خواست مثل او اسکیت کند و همه ی چشم ها به طرفش جلب شوند.

* * *

چرخی زد و به طرف مربّی رفت.هد فُن را از گوشش برداشت و با صدای تو دماغی،مثل بچه ای که خودش را برای مامانش لوس کند،گفت:«این کلاس بک لعنتی را یاد نمی گیرم.»مربی خنده ی شیطنت آمیزی کرد و گفت:«می خواهی قرصش را بهت بدم؟!»اخم کرد و گفت:«شوخی نمی کنم،می خوام زودتر یاد بگیرم،بابام گفته اگر کلاس بک و چارلی و استاروم را یاد بگیرم،برام یک کفش اسکیت تازه می خره.»مربی گفت:«تو که کفش اسکیتت نواست.»با اکراه گفت:«به درد نمی خوره.می خوام یه جفت حرفه ای بخرم.»مربی در حالی که قیافه ی جدی به خودش می گرفت گفت:«به هر حال اگه می خواهی زود اسکیت یاد بگیری باید خیلی تمرین کنی،خودتو نترسونی،حالا حالاهام باید زمین بخوری تا اسکیت باز ماهر بشی.»ابروهایش را بالا انداخت و با شیطنت گفت:«لابد شما زیاد زمین خورده اید که یاد گرفته اید!»مربی تا آمد جواب پیدا کند،دختر امانش نداد و گفت:«این موزیک های دموده چیه که از بلندگو پخش می کنید؟»ودرحالی که هدفن را در گوشش جابه جا می کرد پا زد و از مربی دور شد.

* * *

آخرین لقمه را مزه مزه کرد و فرو داد.همیشه وقتی گرسنه می شد می رفت سر بساط یکی از خانواده هایی که مشغول شام خوردن بودند و با اصرار می گفت:"خانم تو را به خدا یه بسته آدامس بخرید."بیشتر خانواده ها برای آنکه از شرّش خلاص شوند لقمه ای برایش می پیچیدند و راهی اش می کردند و او گوشه ای می نشست وبا لذت می خورد.

* * *

حوصله اش سر رفته بود.«خدا کنه زودتر سروکله اش پیدا بشه.»هیچ دلش نمی خواست تا نیمه شب منتظر بماند.با سروصدای عده ای جوان چشم از پیست اسکیت برداشت و سرش را به طرف صداها چرخاند.در گوشه ی تاریک پارک،روی چمن حلقه زده بودند وبا موزیک پیست اسکیت،به بدنشان حرکت می دادند.یکی آمد وسط حلقه،پاهایش را تند و تند عوض کرد و روی سرش چرخید و رفت کنار بقیه توی حلقه نشست.دیگری بلند شد و به بدنش موج داد و بعد از چند حرکت دیگر در حلقه نشست.یکی از توی پیست داد زد:«بچه ها،نگاه کنید!دارند تکنو می زنند.»کم کم جمعیت تماشاگر زیاد شد و دورشان حلقه زدند.عده ای هم تشویقشان کردند.چند جوان دیگر هم آمدند وسط حلقه و حرکت هایی به بدنشان دادند و تشویق شدند.ناگهان همه سرجایشان نشستند و آرام شروع به صحبت کردند.از دور سروکله ی یک سرباز و یک افسر پیدا شد،جوان ها با حالت نمک پرانی و در عین حال صلح جویانه سلام کردند.افسر گفت:«بازکه معرکه گرفتید!»یکی گفت:«داشتید درد دل می کردید یا جفتک چهارگوش می انداختید؟پاشید برید دنبال کارتون!»سرباز محکم باتومش را در دست فشرد و آماده ایستاد.جوان ها با بی میلی از جایشان بلند شدند و در گروه های دوسه نفری به سمتی رفتند و جمعیت که سرگرمی اش را از دست داده بود به آرامی وبا بی میلی متفرق شد.وقتی همه متفرق شدند افسر و سرباز هم رفتند و او دوباره سرش را به طرف پیست چرخاند و غرق تماشا شد.

* * *

از توی پیست،دستی به پدرومادرش تکان داد وبه تمرین کلاس بک ادامه داد.مادر از دیدنش لذت می برد ولی پدر سرش به کار خودش بود.فقط لبخندی زد و بعد به حساب و کتاب هایش مشغول شد.فردا باید دوتا ازآپارتمانهایش را معامله می کرد،چندتا کارگر ایرانی را با کارگر افغانی جابه جا می کرد و مقداری مصالح ساختمانی سفارش می داد.کلی هم حساب وکتاب عقب افتاده داشت که باید صاف و صوف می کرد.

* * *

کم کم چشم هایش سنگین می شد.چند ساعتی بود که در پارک دنبال مشتری می گشت.پاهایش خسته شده بودند.بعضی ها پولی به او می دادند؛بدون آنکه آدامسی بردارند.بعضی ها هم سر قیمت آدامس چانه می زدند.آرام سرش را روی نیمکت تکیه داد.با نفس عمیقی بوی عطر را تا انتهای سینه اش فرستاد وبا خودش گفت:«یک کم دیگه تماشا می کنم وبعد می رم بقیه ی آدامس ها را می فروشم

* * *

موهای ژل زده اش را زیر روسری نازکش مرتب کرد وچشمی به اطراف گرداند شاید خبری از شیرین بشود.:خدا می داند امروز چه کسی را همراهش بیاورد."چند جوان زیرکی نگاهش کردند و او بی اعتنا دوباره سرش را به طرف پیست گرداند و سر دختر بچه ی آدامس فروش را روی شانه اش جابه جا کرد.

* * *

 بقیه داستان در ادامه مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 14:47  توسط mehrnaz  | 

فوتبالیست کوچولو

در تمام تمرين‌ها سنگ تمام مي‌گذاشت اما چون جثه اش نصف ساير بچه‌هاي تيم بود تلاش‌هايش به جايي نمي‌رسيد. در تمام بازي‌ها ورزشكار اميدوار ما روي نيمكت كنار زمين مي‌نشست اما اصلا پيش نمي‌آمد كه در مسابقه اي بازي كند. اين پسر بچه با پدرش تنها زندگي مي‌كرد و رابطه ويژه اي بين آن دو وجود داشت. گرچه پسر بچه هميشه هنگام بازي روي نيمكت كنار زمين مي‌نشست اما پدرش هميشه در بين تماشاچيان بود و به تشويق او مي‌پرداخت. اين پسر در هنگام ورود به دبيرستان هم لاغر ترين دانش آموز كلاس بود. اما پدرش باز هم او را تشويق مي‌كرد كه به تمرين‌هايش ادامه دهد. گرچه به او مي‌گفت كه اگر دوست ندارد مجبور نيست اين كار را انجام دهد. اما پسر كه عاشق فوتبال بود تصميم داشت آن را ادامه بدهد. او در تمام تمرين‌ها تلاشش را تا حد نهایت انجام میداد به اميد اينكه وقتي بزرگتر شد بتواند در مسابقات شركت كند. در مدت چهار سال دبيرستان او در تمام تمرين‌ها شركت مي‌كرد اما همچنان يك نيمكت نشين باقي ماند. پدر وفا دارش هميشه در بين تماشاچيان بود و همواره او را تشويق مي‌كرد. پس از ورود به دانشگاه پسر جوان تصميم داشت باز هم فوتبال را ادامه دهد و مربي هم با تصميم او موافقت كرد زيرا او هميشه با تمام وجود در تمرين‌ها شركت مي‌كرد و علاوه بر آن به ساير بازيكنان روحيه مي‌داد. اين پسر در مدت چهار سال دانشگاه هم در تمامي‌تمرين‌ها شركت كرد اما هرگز در هيچ مسابقه اي بازي نكرد. در يكي از روزهاي آخر مسابقه‌هاي فصلي فوتبال زماني كه پسر براي آخرين مسابقه به محل تمرين مي‌رفت مربي با يك تلگرام پيش او آمد. پسر جوان آرام تلگرام را خواند و سكوت كرد. او در حالي كه سعي مي‌كرد آرام باشد زير لب گفت: پدرم امروز صبح فوت كرده است. اشكالي ندارد امروز در تمرين شركت نكنم؟ مربي دستش را با مهرباني روي شانه‌هاي پسر گذاشت و گفت: پسرم اين هفته استراحت كن. حتي براي آخرين بازي در روز شنبه هم لازم نيست بيايي. روز شنبه فرا رسيد. پسر جوان به آرامي ‌وارد رختكن شد و وسايلش را كناري گذاشت. مربي و بازيكنان از ديدن دوست وفادارشان حيرت زده شدند. پسر جوان به مربي گفت: لطفا اجازه بدهيد من امروز بازي كنم. فقط همين يك روز را. مربي وانمود كرد كه حرف‌هاي او را نشنيده است. امكان نداشت او بگذارد ضعيف ترين بازيكن تيمش در مهم ترين مسابقه بازي كند. اما پسر جوان شديدا اصرار مي‌كرد. مربي در نهايت دلش به حال او سوخت و گفت: باشد مي‌تواني بازي كني. مربي و بازيكنان و تماشاچيان نمي‌توانستند آنچه را كه مي‌ديدند باور كنند. اين پسر كه هرگز پيش از آن در مسابقه اي بازي نكرده بود تمام حركاتش به جا و مناسب بود.
 
تيم مقابل به هيچ ترتيبي نمي‌توانست او را متوقف سازد. او مي‌دويد پاس مي‌داد و به خوبي دفاع مي‌كرد. در دقايق پاياني بازي او پاسي داد كه منجر به برد تيم شد. بازيكنان او را روي دستهايشان بالا بردند و تماشاچيان به تشويق او پرداختند. آخر كار وقتي تماشاچيان ورزشگاه را ترك كردند مربي ديد كه پسر جوان تنها در گوشه اي نشسته است. مربي گفت: پسرم من نمي‌توانم باور كنم. تو فوق العاده بودي. بگو ببينم چه طور توتنستي به اين خوبي بازي كني؟ پسر در حالي كه اشك چشمانش را پر كرده بود پاسخ داد: مي‌دانيد كه پدرم فوت كرده است. آيا مي‌دانستيد او نابينا بود؟ سپس لبخند كم رنگي بر لبانش نشست و گفت: پدرم به عنوان تماشاچي در تمام مسابقه‌ها شركت مي‌كرد. اما امروز اولين روزي بود كه او مي‌توانست به راستي مسابقه را ببيند و من مي‌خواستم به او نشان دهم كه مي‌توانم خوب بازي كنم.

 

دکتر علی شریعتی میگه :

دوست دارم در خیابان با کفشهایم راه بروم و به خدا فکر کنم تا اینکه در مسجد بنشینم و به کفشهایم فکر کنم !

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم مرداد 1388ساعت 22:58  توسط mehrnaz  | 

داستان کوتاه مارمولک

سلام دوستای عزیز . ببخشید ۱ کم دیر اومدم . دلم براتون ۱ ذره شده بود . این داستان رو بخونید . خیلی خوشکله . یاد اون کلیپ  دو مارمولک عاشق می افتید .

راستی نظر فراموش نشه .

 

شخصي مشغول تخريب ديوار قديمي خانه اش بود تا آنرا نوسازي كند. توضيح اينكه منازل ژاپني بنابر شرايط محيطي داراي فضايي خالي بين ديوارهاي چوبي هستند.

اين شخص در حين خراب کردن ديوار در بين آن مارمولکي را ديد که ميخي از بيرون به پايش فرو رفته بود.

دلش سوخت و يک لحظه کنجکاو شد. وقتي ميخ را بررسي کرد خيلي تعجب كرد ! اين ميخ چهار سال پيش، هنگام ساختن خانه کوبيده شده بود !

اما براستي چه اتفاقي افتاده بود ؟ كه در يک قسمت تاريک آنهم بدون كوچكترين حرکت، يك مارمولک توانسته بمدت چهار سال در چنين موقعيتي زنده مانده !

چنين چيزي امکان ندارد و غير قابل تصور است. متحير از اين مساله کارش را تعطيل و مارمولک را مشاهده کرد.

در اين مدت چکار مي کرده ؟ چگونه و چي مي خورده ؟

همانطور که به مارمولک نگاه مي کرد يکدفعه مارمولکي ديگر، با غذايي در دهانش ظاهر شد !

مرد شديدا منقلب شد ! چهار سال مراقبت. و این است عشق ! يك موجود كوچك با عشقي بزرگ !

 

من با نظراتون جون میگیرم . بهم جون بدید !

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388ساعت 11:52  توسط mehrnaz  | 

ببخشید چند وقت نبودم اما امروز می خوام وبلاگ و بترکونم

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم مرداد 1388ساعت 13:25  توسط mehrnaz  | 

یه داستان خیلی خوشکل گذاشتم . حتما بخونید . داستان زندگی یه زن و شوهره . باحاله .

نظر یادتون نره . ما رو هم فراموش نکنید :

 

روزی که حميد از من خواستگاری کرد با شادی و شعف و با سراسيمگی آن را پذيرفتم. یافتن همسری مانند حميد با شرايط او شانسی بود که هميشه به سراغ من نمي آمد و من جزو معدود دخترانی بودم که توانسته بودم همسر پاک و نجيبی مانند حميد را پيدا کنم.

"حميد مرد زندگي است و میتواند در سخت ترين شرايط زندگی همدم و همراه خوبی برای سفر زندگی باشد!" اين عين جمله‌ای بود که پدرم بعد از چند روز تحقيق در مورد حميد به من و مادرم گفت . بالاخره با توافق جمعی و با رعايت تمام آداب و  رسوم سنتی من و حميد به عقد يکديگر در آمديم و زندگی مشترک خود را شروع کرديم . حميد با من بسيار محبت آميز رفتار می کرد و هر وقت مرا صدا می زد از القاب " نازنين " و " جانم " و " عزيزم " و " عشقم " و … استفاده می کرد و تمام سعی خود را به کار می برد که در حد وسع و توان خود همه خواهشهای مرا بر آورده سازد . همان ماههای اول ازدواج نيمه شب يکی از روزهای تعطيل از او شيرينی تازه خواستم و حميد تمام شهر را زير و رو کرد و حتی يکی از دوستان قنادش را از خواب بيدار کرد ودر عرض چند ساعت تازه ترين شيرينی قابل تصور را فراهم ساخت .

حميد به راستی عاشق و شيفته من بود و من از اينکه توانسته بودم به راحتی و بدون هيچ زحمتی چنين شيفته شوريده ای را به عنوان همسر انتخاب کنم در پوست خود نمی گنجيدم . هر شب که از سر کار به منزل برمی گشت برای آنکه مطمئن شوم هنوز عاشق من است و دوستم دارد او را امتحان می کردم . یک روز از او می خواستم ظرفهای نشسته شب گذشته را بشويد و روز ديگر از او می خواستم که مرا به گرانترين رستوران شهر ببرد . روز ديگر از او تقاضا می کردم که کار خود را نيمه رها کرده و مرخصی نصف روز بگيرد و خودش را به مهمانی یکی از دوستان من برساند و روز ديگر خودم را به مريضی میزدم واز او میخواستم در منزل بماند و مواظب من باشد .

حميد همه اين کارها را بدون هيچ اعتراضی انجام می داد . او آنقدر مطيع و رام بود که کم کم یادم رفت حميد به عنوان یک انسان بالقوه می تواند وحشی و بی رحم هم باشد . حتی یک روز در یک جمع فاميلی نتوانستم فکر درونم را پنهان کنم و در حضور جمع با خنده گفتم که " حميد خر خودم است و هر چه بگويم گوش می کند . "

صورت سرخ و چشمان شرمنده حميد نشان داد که او از اين جمله من ناراحت شده است اما با همه اينها هيچ نگفت و بلا فاصله با مهارت مسير صحبت را عوض کرد .

شب که منزل خود برگشتيم حميد در اعتراض به حرف من جمله ای گفت که آن شب درست و حسابی معنايش را نفهميدم ولی به هر حال با معذرت خواهی وگفتن اينکه یک شوخی ساده بود قضيه را به فراموشی سپردم . آن شب حميد گفت : " عشق موجود حساسی است واز اينکه کسی به او شک گند و مهمتر از اينکه کسی او راامتحان کند بدش می آيد . "

کم کم اين فکر به مخيله ام افتاد که حميد در عشق و مهمتر از همه در زندگی موجودی بی عرضه و بی خاصيت است ومن موجودی بسيار برتر و والاتر از او هستم . حتی گاهی اوقات به اين فکر می افتادم که شايد اگر کمی دندان وی جگر می گذاشتم و به حميد " بله " نمی گفتم حتما مرد بهتری نصيبم می شد و زندگی باشکوهتری داشتم . احساس قربانی بودن و حيف بودن به تدريج بر من قالب شد و کار به جايی رسيد که هر چه حميد بيشتر نازم را می کشيد و بيشتر برای برآوردن آرزوهايم تلاش می کرد در نظرم خوارتر و حقيرتر می شد . کار به جايی رسيد که ديگر صبحها برای بدرقه اش از خواب بيدار نمی شدم وشبها برايش شام نمی پختم و به او دستور می دادم که از رستوران سفارش شام دهد .

حميد همه اين بی احترامی ها و بی حرمتی ها را تحمل می کرد و هنوز هم قربان صدقه ام می رفت . بخصوص در کنار فاميل مرا در کنارم می نشاند و به ظاهر چنان می نمود که از من حساب می برد . همه زنها و دختر های فاميل به اين عشق شور انگيز حميد غبطه می خوردند و من مغرورتر از هميشه او را از خود می راندم و با لحنی ناخوش آيند در مقابل جمع با او سخن می گفتم .

بالاخره من باردار شدم و يک دختر و پسر دوقلو به دنيا آوردم . دخترک شباهت عجيبی به حميد و پسرک شباهت غريبی به من داشت . دوران بار داری ودو سال بعد از آن هيکل و اندام مرا به کلی تغيير داد و چهار چوب بدن من ديگر آن ظرافت وجذابيت زمان دختری را از دست داده بود و من فقط حميد را مسبب اين اتفاقات میدانستم . به هر حال اگر حميد به خواستگاريم نمی آمد من می توانستم مدت بيشتری زيبايی و جذابيت زمان جوانی را حفظ کنم .

ورود بچه ها به زندگی ما رنگ و روی ديگری داد. حميد هر دو فرزندش را به شدت دوست داشت ولی بی اختيار برای دخترک نگران تر بود. روزی دليل اين نگرانی را از حميد پرسيدم و او بالبخند تلخی گفت: "تربيت دختر مهمتر از پسر است و دختران آسيب پذيرتر از پسران هستند."

اما من اين توضيح را قبول نکردم و گفتم که دليل اين محبت بيش از اندازه شباهت بيش از اندازه دخترک به اوست . بعد برايش گفتم که فکر نمی کرد که از بطن زن والا و برجسته ای مانند من صاحب فرزندی شبيه خودش شود . حميد مدتها به اين جمله من خنديد ولی با اين همه ذره ای از حالت تسليم و عشق بی قيد وشرطش نسبت به من کم نشده بود . هرچه شوريدگی و شور و عشق حميد نسبت به من و بچه هايش بيشتر می شد جسارت وزياده روی من در امتحان گرفتن از عشق حميد بيشتر می شد . ديگر مطمئن بودم که حميد به خاطر بچه ها هم که شده مرا رها نخواهد کرد . شعاع بی حرمتی ها و بی احترامی هايم را نسبت به عشق و شوريدگی اش بيشتر کردم و وقتی او در مقابل بی اعتنائی ها و بی حرمتی های من سکوت می کرد و کوتاه می آمد احساس قدرت و بزرگی می کردم و حس قربانی شدن در من بيشتر تقويت می شد.

اما همه اين تصورات در یک مهمانی خانوادگی ناگهان به باد رفت و من در آن شب به جنبه ای از شخصيت حميد روبرو شدم که هرگز فکر نمی کردم در وجودش باشد . پسر عموِيم بعد از مدتها از خارج بازگشته بود و همه فاميل به مناسبت بازگشت او به کشور در مهمانی باشکوهی شرکت کرده بودند . من به اصرار از حميد خواستم تا هديه ای گرانقيمت تهيه کند و بعد در حالی که هر دو بچه را در آغوش او انداخته بودم او را در مجلس به حال خود رها کردم و مانند دختران مجرد به سراغ پسر عمو رفتم و از او خواستم تا از خارج و آينده اش در کشور صحبت کند . در حال صحبتها ودر حالی که حميد در اتاق برای آرام کردن بچه ها راه می‌رفت پسر عمو با لبخندی که معمولا خارج رفته ها دارند با اشاره به من گفت که : " اگر دختر عمو ازدواج نمی‌کرد حتما از او خواستگاری می‌کردم وزندگی با شکوهی را با او شروع می‌کردم."

بدون توجه به اين که چقدر جمله من می تواند زشت و تکان دهنده باشد بلافاصله پاسخ دادم: " افسوس که دير شد و من گرفتار موجود بی عرضه ای مثل حميد شدم . چه کنم که دوتا بچه دارم."

جمله ي من آن قدر بی‌شرمانه و توهين آميز بود که سکوتی سهمگين بر مجلس حاکم شد و همه نگاهها به سوی حميد برگشت . حميد مردی که هميشه برای من سمبول بی‌عرضگی و تسليم بود ناگهان چهره اش دگرگون شد. شانه‌هايش به سمت عقب رفت سر اش را بلند کرد وبا نگاهی که ديگر آن نگاه حميد عاشق و شوريده نبودخطاب به من گفت : " هنوز دير نشده نکبت خانم ! تو از الان آزادی تا هر غلطی که می خواهی بکنی ! نگران بچه ها هم نباش چون ديگر آنها متعلق به تو نيستند ! "

 بقیه داستان رو در ادامه مطلب بخونید .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم مرداد 1388ساعت 16:14  توسط mehrnaz  | 

تولد

    ساعت 3 شب بود که صدای تلفن، پسری را از خواب بیدار کرد. پشت خط مادرش بود. پسر  با عصبانیت گفت:  چرا این وقت شب مرا از خواب بیدار کردی؟  مادر گفت: 25 سال قبل در همین موقع شب تو مرا از خواب بیدار کردی! فقط خواستم بگویم تولدت مبارک...!   

پسر از این که دل مادرش را شکسته بود تا صبح خوابش نبرد، صبح سراغ مادرش رفت. وقتی داخل خانه شد مادرش را پشت میز تلفن با شمع نیمه سوخته یافت،   ولی مادر دیگر در این دنیا نبود . !

 

شعر زیر هم از حمید روزیطلب هست . تقدیم به شما :

يك قلب خسته از ضربان ايستاده است

 

من مرده‌ام ، نشان كه زمان ايستاده است

                                                             و قلب من كه از ضربان ايستاده است

مانيتور كنار جسد را نگاه كن

                                                              يك خط سبز از نوسان ايستاده است

چون لخته‌يی حقير نشان غمی بزرگ

                                                            در پيچ و تاب يك شريان ايستاده است

من روی تخت نيست ، من اين‌جاست زير سقف

                                                           چيزی شبيه روح و روان ايستاده است

شايد هنوز من بشود زنده‌گی كنم

                                                                روحم هنوز دل‌نگران ايستاده است

اورژانس كو؟ اتاق عمل كو؟ پزشك كو؟

                                                         لعنت به بخت من كه زبان ايستاده است

اصلا نيامدند ببينند مرده‌ام

                                                                شوك الكتريكی‌شان ايستاده است

فرياد می‌زنم و به جايی نمی‌رسد

                                                                فريادهام توی دهان ايستاده است

اشك كسی به خاطر من در نيامده

                                                        جز اين سِرُم كه چكه‌كنان ايستاده است

شايد برای زل زدن‌ام گريه می‌كند

                                                        چون چشم‌هام در هيجان ايستاده است

ای وای دير شد بدن‌ام سرد روی تخت

                                                          تا سردخانه يك دو خزان ايستاده است

آقای روح! رسمی شد دادگاه‌تان

                                                                 حالا نكير و منكرتان ايستاده است

آقای روح! وقت خداحافظي رسيد

                                                        دست جسد به جای تكان ايستاده است

 

مرگ‌ام به رنگ دفتر شعرم غريب بود

                                                         راوی قلم به دست زمان ايستاده است:

يك روز زاده شد و حدودی غزل سرود

                                                         يادش هميشه در دل‌مان ايستاده است

يك اتفاق ساده و معمولی‌ست اين

                                                         يك قلب خسته از ضربان ايستاده است

 

نظر دادن شما = زودتر آپ کردن من . خود دانید !!!

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم مرداد 1388ساعت 20:20  توسط mehrnaz  | 

اول از همه  از دوستانی که ما را با نظر های قشنگشون یاری می کنن بسیار ممنونم.و این داستان های

اخیر که برای شما می نویسم واقعیست!

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم مرداد 1388ساعت 19:57  توسط mehrnaz  |